محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

547

خلد برين ( فارسى )

روان انداخته مجموع آنها را ناچيز و باطل ساخت و چينى خانه‌اش را كه غيرت چينىخانهء فغفور و خاقان بود به سنگ بىنيازى در هم شكسته به تضييع تمامى آنها پرداخت و ساير اسباب كاميابى آن جناب را كه در ساير كارخانجات و بيوتات وى مخزون و مدخر بود همنشين آتش سوزان نموده دود آنها را به كرهء اثير رسانيد آنگاه به خاطر جمع و حال پريشان ، بنياد سوگوارى و آغاز گريه و زارى نموده از بس جزع و بىقرارى كرد پهلو بر بستر بيمارى نهاد و در همان چند روز به كام جان ، ابواب مرافقت جانان بر روى جان گشاده خرمن زندگانى را به باد فنا داد . دويم : محمد حسن ميرزا برادرزادهء سلطان ابراهيم ميرزا بود كه در سن هفده سالگى نخست به ميل مهربانى اسماعيل ميرزا چشم از جهان پوشيده ( ! ) به درد بىدرمان ناله و بىقرارى گرفتار گرديد و بنا بر آن كه از شدت وجع قرار و آرام نداشت خبر به اسماعيل ميرزا رسيده آن كان مروت ( ! ) را بر آن نو نهال چمن اقبال رحم آمد و فرمان داد تا آن بيچاره را از شكنجهء داد و بيداد نجات داده به نزد عم بزرگوارش فرستادند . سيوم : سلطان محمود ميرزا بود كه به فرمان پدر عالى گهر در ميان طايفهء روملو به سر مىبرد و با آن كه شايستهء سرير سرورى بود از بس سلامت نفس و مآل‌انديشى هرگز خيال بزرگى و بلند اقبالى در خاطرش خطور نمىنمود ، و چون به فرمان برادر مهربان ، مرافقت ساير برادران اختيار نمود در حين تغسيل و تكفين چشم عبرت بين گشوده به وضوح پيوست كه دست ريسمان به هنگام خبه كردن به رگ گردن او نرسيده و اين خبر نيز به گرامى برادر رسيده بار ديگر به قطع رشتهء حيات وى دلجوئى را مكرر فرمود ( ! ) چهارم : محمد باقر ميرزا گرامى خلف سلطان محمود ميرزا بود كه هنوز لب از آلايش شير مادر پاك نكرده دو ساله بود و در مهد بىوجودى از مهر پدر خشنودى داشت . و چون عم بزرگوار مىدانست كه مفارقت پسران خرد بر پدر گران است از راه مردمى و مروت ( ! )